خرید بک لینک
بعد از سالها وقتی کتابم منتشر شد، فقط من می دانم کدام شخصیتها آدم های واقعی زندگی ام هستند، کدام یک را ستایش می کردم و در کتابم قهرمان داستان بود و کدام یک مطرود و محکوم به سیاهی لشکر بودن. چیز عجیبی ست که کوچک ترین ها هم فراموش نمی شوند و فقط کم سوتر از بقیه آن گوشه کنارها بی سر و صدا باقی می مانند، اصلا راز عالم د

برچسب: نویسنده: آریا پارسامنش تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 20:46

زمانهایی بود که فکر می کردم موفقیتی بدست آوردم ولی در واقع بعد از مدتی چیزهای دیگری می خواستم و دیدگاهم نسبت به موفقیتهای قبلی تغییر می کرد و به بوته فراموشی سپرده می شدند . برای هر کسی با توجه به تجربیات، روند رشد، اجتماع و خانواده موفقیت معنای متفاوتی داره، برای من زمانی بود که با خودم یکی شدم، پدر و مادرم رو درک

برچسب: نویسنده: آریا پارسامنش تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 20:46

خیره به خورشید اثر اروین یالوم را می خواندم که نگاهم در کنج اتاق قفل شد، گویی کلمات جاذبه ای جادویی داشتند و من بی آنکه اختیاری داشته باشم به آنها زنجیر شده بودم. جمله این بود:( آنچه درباره مرگ ترسناک تر است فقدان آینده نیست، بلکه فقدان گذشته است. در واقع عمل فراموشی شکلی از مرگ است که پیوسته در دل زندگی حضور دارد.)

برچسب: نویسنده: آریا پارسامنش تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 20:46

یک بازی بین من و نون بود که همیشه خودمان را در موقعیت انتخاب قرار دهیم، حتی در موقعیت های نه چندان مطلوب. از کنار جواهر فروشی های خیابان کریم خان که رد می شدم یادش افتادم لحظه ای خیره به یکی از ویترین ها و جواهرات درونش نگاه کردم، من خیلی طلا پسند نبودم اما هر چیزی که رد پایی از زمرد در خود داشت میخکوبم می کرد، نگاه

برچسب: نویسنده: آریا پارسامنش تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 20:46

چیزهایی که در زندگی خوشحالم می کنه بدون فکر کردن یک طوفان می شه توو ذهنم خیلی چیزا منو خوشحال می کنه من از اونام که به قول گفتنی، شور زندگی دارم. اولش لبخند مامانم با همه چروکهای قشنگ دور چشماش و سرخ شدن لپاش وقتی خجالت می کشه از شنیدن مامان قشنگم چه دلبری شده. صدای کوکو گفتن یاکریم های پشت پنجره شرکت وقتی حقوقمون

برچسب: نویسنده: آریا پارسامنش تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 20:46

رقص لباس ها روی بند در صبح خنک از اولین روز مهر شبیه یک موزیک کلاسیک است، صدای بچه ای از دور می آید، صدایی که هنوز جنسیت ندارد، خلوص مطلق. صدای تو خالی بسته شدن در فلزی حیاط را از پشت سرم می شنوم و به راهم ادامه می دهم. دست تکان نداده ام که تاکسی مقابل پایم می ایستد و می گوید مترو. در عقب ماشین را باز می کنم

برچسب: نویسنده: آریا پارسامنش تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 20:46

امروز زنی را دیدم که می شد من باشم، زنی با دو بچه قد و نیم قد در تره بار، زنی که انگشتان اش رنگی از خانه داری زنهای قورمه سبزی پز نداشت اما دقت و وسواس اش در انتخاب سبزیجات باعث می شد از روی ظاهر نتوان قضاوت اش کرد، زنی سر تا پا رنگ، اصلا تو بگو پالت با گوشواره های سبز زمردی. مامان دو دختر بچه که با برداشتن هر چی

برچسب: نویسنده: آریا پارسامنش تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 20:46

با نی نی رفتیم خرید که هیات عزاداری مشغول سنج کوبیدن و زنجیر زدن شدند، نی نی از آن دسته بچه هاست که راجع به همه چیز فکر می کند و نظریات فیلسوفانه ای هم دارد که در همین جا دو برداشت در یک روز را نقل می کنم. مورد اول ، موقعیت خیابان شلوغ، شب، ما دو تایی برای خرید فویل جهت ته دیگ نذری فردا رفته ایم و در به در به هر مغا

برچسب: نویسنده: آریا پارسامنش تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 20:46

ساعت از دو گذشته، ناهار خورده ایم و منتظر وقت چای، هر کس سر در مانیتور اما خمار از آفتاب تابیده از پنجره و صدای پنکه خود را مشغول کرده ایم، کتابم را ورق می زنم، داستان زندگی پسربچه ایست که در جنگ جهانی دوم هر روز هزار بار می میرد، کتاب را مدتها پیش دوستی به من هدیه داده بود. به این فکر می کنم آیا کتاب را پیش از خرید

برچسب: نویسنده: آریا پارسامنش تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 20:46

مردن، آره مردن، با اجازه آقای موراکامی بزرگوار از مردن که حرف می زنم از چه حرف می زنم. مردن در مفهوم بیولوزیکش، از کار افتادن تمامی ارگانهای بدن می شه، این فیزیک قضیه است، نمی خوام فلسفیش کنم که افراد زیادی قبل از ملاقات با مرگ به لحاظ روحی و روانی مرده اند. وقتی می خوایم از مرگ و مردن حرف بزنیم باید زندگی رو تعریف

برچسب: نویسنده: آریا پارسامنش تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 20:46

صفحه بندی